سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

عشق منه ...

تــــــویی که ..

حتـــــی فکر کردن بهت ..

قلبمـــــو گرم میکـــــنه ..

تـــــو رو با همـــه دنیــــــا هم عوض نمیکنم ..

هیـــــچوقت اینقــــــدر آرامش نداشتـــم

محبوب ِ قلبـــــم ..

دوستــــــت دارم

خدایـــــــــــــــا



[ سه شنبه 93/4/31 ] [ 10:0 صبح ] [ *:-)* ] [ نظر ]

مراقب باش

مراقب افکارتباش چون به گفتارت تبدیل می شود

مراقب گفتارت باش چون به کردارت تبدیل می شود

مراقب کردارت باش چون به عاداتت تبدیل می شود

مراقب عاداتت باش چون به شخصیتت تبدیل می شود

 

مراقب شخصیتت باش چون به سرنوشتت تبدیل می شود.



[ یکشنبه 93/4/29 ] [ 10:51 صبح ] [ *:-)* ] [ نظر ]

گفت بیا

گفتم از زشتی گفتارِ بدم ، گفت : “بیا”

از سیه کاری رفتار بدم ، گفت : “بیا”

گفتم از غفلت دل ، از هوسم ، از نفسم

صاحب آن همه کردارِ بدم ، گفت : “بیا”

گفتم از سرکشیم ، سینه سپر ، داد زدم

نیستم خسته دل از کار بدم ، گفت : “بیا”

گفتم از دوست گریزانم و در خود غرقم

دائما در پی پندار بدم ، گفت : “بیا”

گفتم از گوهر ذکر تو ندارم بهره

غوطه ور مانده در افکار بدم ، گفت : “بیا”

گفتم ای چشمه ی خوبی ، سحری چشم گشا

نگر اعمال شرر بار بدم ، گفت : “بیا”

گفتم ای صاحب این سفره که خوبان جمعند

گفته بودی که خریدار بِدم ، گفت : “بیا”

گفتم آینه شیطان شده بودم عمری

خسته از دست همین یار بدم ، گفت : “بیا”

گفتم خدا ز دست دل من رنجیده

من همان عبد گنهکار بدم ، گفت : “بیا”

شب قدر سرنوشت یکسال ما تعیین می شود.

این شبها را از دست ندهیم

التماس دعا



[ چهارشنبه 93/4/25 ] [ 1:54 عصر ] [ *:-)* ] [ نظر ]

همیشه با خدا باش

الو ... الو... سلام .کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چراکسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .

بله با کی کارداری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم..

قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .

کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.

مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود

با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید

وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکنه

بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود

بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم

میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟

این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .

مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من..

چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...

کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند

تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .

دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...... 



[ دوشنبه 93/4/23 ] [ 11:55 صبح ] [ *:-)* ] [ نظر ]

مبارک باد

سلام بر لحظه‏ هایی که تو را آوردند !

سلام بر لب‏های رسول اللّه‏ که میلاد تو را به درگاه پروردگار، سبحه گفت

و نام یگانه‏ ات را از دست جبرئیل گرفت و در گوش عصمتت زمزمه کرد!

سلام بر لبخند سرافراز علی علیه‏ السلام ، که در طلوع تو اتفاق افتاد!

سلام بر تو، امامتِ فردای پس از علی!

سلام بر تو، شباهتِ بی‏شائبه محمدی!

سلام بر اقیانوسکرامت و سخاوتی که از دامان «کوثر» و «ابوتراب» برخاست

میلاد نور، در نیمه ی ماه نور، بر عاشقان نور مبارکباد.

 

میلاد اولین گل بوستان علی و زهرا مبارک باد



[ یکشنبه 93/4/22 ] [ 1:49 عصر ] [ *:-)* ] [ نظر ]

بدون پدر هیچیم هیچ...

روزی پدری دست خود را روی شانه پسر خود گذاشت و گفت من قویترم یا تو؟

پسر گفت من.

پدر جا خورده و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟

پسر گفت من. 

پدر بغض کرد ودوباره پرسید من قویترم یا تو؟

پسر گفت من .

پدر ازجابلند شد چند قدم باناراحتی و اشک از پسرش دور شد

و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟

پسر گفت تو ... 

پدر گفت چون من ناراحت شدم گفتی من قویترم ؟ 

پسر گفت نه آن سه باری که گفتم من از تو قویترم چون دستت روی شانه ام بود

پشتم به کوهی مثل تو گرم بود

اما وقتی دستت را برداشتی دیدم بی تو چیزی نیستم 



[ شنبه 93/4/21 ] [ 5:40 عصر ] [ *:-)* ] [ نظر ]

من از خدا خواستم

  من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید

  خدا گفت : نه

  آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .

بلکه آنها برای این در تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی

   

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

خدا گفت : نه

   روح تو کامل است . بدن تو موقتی است  

   

من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد

  خدا گفت : نه

  شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید.

شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست آوردنی است

 

من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد

  خدا گفت : نه 

  من به تو برکت می دهم خوشبختی به خودت بستگی دارد

 

من از خدا خواستم تا از درد هاآزادم سازد

  خدا گفت : نه

  درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد

 

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

  خدا گفت : نه

   تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی

  

من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید

  خدا گفت : نه

  من به تو زندگی می بخشم تا تو از هم? آن چیزها لذت ببری

 

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران را همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

    خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی

     امروز روز تو خواهد بودآن را هدر نده

 

باشد که خداوند تو را برکت دهد...



[ شنبه 93/4/21 ] [ 10:11 صبح ] [ *:-)* ] [ نظر ]

جه کار میکنی؟!!!!!

اسمشو از موبایلت پاک می کنی...


مسیجاش دیلیت می شه...


به دوستات میگی حق ندارین جلوم اسمشو بیارین

 

 

به خودت تلقین میکنی که فراموشش کردی


اما...


با جای خالیش تو قلبت چیکار می کنی؟؟


با این همه تشابه اسمیچیکار می کنی ؟؟


با  اهنگایی که باهاش گوش میکردی چیکار می کنی؟؟


وقتی غذایی که دوس داره رو می خوری و یادش میفتی چیکار می کنی؟؟..

 

وقتی ازت سراغشو می گیرن  چیکار می کنی ؟؟  

 

وقتی تیکه کلامشو می شنوی چیکار می کنی؟؟؟

برگرفته از http://asaliiii21.blogfa.com/#



[ چهارشنبه 93/4/18 ] [ 5:22 عصر ] [ *:-)* ] [ نظر ]

فقط تصویری

   

     

     

     

       

         

                       

       

                

       



[ چهارشنبه 93/4/18 ] [ 5:16 عصر ] [ *:-)* ] [ نظر ]

آشنایی

دراشنایی امروز مینویسم تا در بیگانگی فردا به یادم باشی
 
به تو اندیشیدن را عادتی ساخته ام بهر تنهایی خویش ,

دل به دل راه ندارد هرگز

مردمان میگویند دل به دل راه قشنگی دارد 
 
که درونش همه عشق است و وفا

و ندارد راهی به درِ بستهِ خاموش جفا

حال من میگویم

 دل به دل راه ندارد هرگز
 
به یقین؛ دل به دل راه اگر داشت تو می دانستی

که دلم را به قشنگی نگاهت بستم

و چقدر محتاج نگاهت هستم
 
باز میدانستی که تَرَکِ سبزِ غرورم از چیست

          

وچرا خانه دل بی تو تهی است

دل به دل راه اگر داشت تو میدانستی

من  هوسِ خالی از احساس تو را می دانم

و پای عهدم تا ابد می مانم

دل به دل راه ندارد هرگز

به یقین دل به دل راه اگر داشت تو می دانستی

که نباید بروی

که نباید بروی

به خدا بی تو دلم می میرد 



[ چهارشنبه 93/4/18 ] [ 4:54 عصر ] [ *:-)* ] [ نظر ]